من تا این لحظه که تمامم را مسدود می بینم به راهی می اندیشم که شاید روزی
خدا را در آن سوار بر دوچرخه خاطراتم ببینم.
نمی دانم کدامین هراس مرا به سوی ابدیتی می کشاند که فردایی ندارد
خدا را بر سر دو راهی خاطراتم گم می کنم و نگاه می کنم که چشمان چه کسی
حریص تر از چشمان من است تا خدا را در آن بجویم. این یک عمد است
در هر مرد و زنی که جست و جو می کنم از هیچ خدا و از خدا هیچ را می بینم.
واژه هایی که در پی می آیند اصوات خاموش یک بیگناه است که گناهکارانه
التماس چشمهای شما را خواستار است تا شاید
خدایی را که در چشمان شما غرق شده را دریابد.
نمی دانم... واقعا نمی دانم...
گرفتار جنونی شده ام که گاه پنجه بر افکار و خیالم می کشد
و مرا وادار می کند که پای از مسیر خود برکشیده و به سوی بی راهه ها روم.
نه... من... من ... دیگر یارای مقابله با این افکار را ندارم.
اگر چه نیست وصالی ولی خوشم به خیالت
آری کفر می گویم... هیچ وصالی نیست در صورتی که می دانم من در وصال تو
سالهاست سینه می درم و خون می بارم... هست یا نیست... نیست یا هست؟
من هستم؟... هستم؟... نه نیستم...
چرا هستم... اگر نیستم پس اینجا چه می کنم
اگر هستم پس... تو خود می دانی که چشمهای من سالهاست
در انتظار اشک های تو چشم بر هم ننهاده... دیشب گریه کردی...
آری مردمت فریاد زنان می گفتند باران... باران می بارد...
نه نه... تو گریه می کردی؟ چرا؟
چشمهایم توان اشک هایت را نداشت... تا صبح بارید...
حجم اشک هایت چقدر غمگین بود
سوار بر بادم... طوفانی کافیست تا مرا برباید... چقدر امروز سنگینم