.:   :.

چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸

 
 

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

و مهمتر از همه...

 یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت

اما تو یاد گرفته ای چطور فراموش کنی.

به راحتی...

 
 

mehrdad asadi توسط :.

 

 

 

 

.:   :.

یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸

 
 

کاش می توانستم اشکم را تا دور دست ها جاری کنم

 

 

 تا عشقم هرگز نداندکه روزی به خاطر او گریسته ام.

 

 

کاش اشک هایم تا دور دست ها بروند و روزهای با هم بودن را به یاد نیاورم.

 

 

اما چگونه آن لحظه را به یاد نیاورم؟

 

 

برای همین می نویسم تا اندوه را به دلتنگی و تنهایی را به خاطره تبدیل کنم.

 

 

می خواهم بدانی هیچ شعر و ترانه و نوشته ای

 

 

مرا به قدر یک لحظه در کنار تو بودن خوش حال نمی کند.

 

 

به معیار نگاه تو نفس می کشم... زندگی می کنم...

 

 

و این برده گی نیست...دل بسته گیست...

 

 

نمی خواهم در هم غرق شویم. می خواهم دنیا را هم تماشاگر باشیم!

 

 

کاش می توانستم آن چه را برایت می خواهم بر کاغذ بیاورم.

 

 

گاهی وقت ها حتی نشنیدن چند ساعته صدایت

 

 

 آسیب پذیر بودنم را در تنهایی به من یادآور می شود...  

 

 

می خواهم بغضی دیگر را بر شانه هایت ببارم...

 

 

بغضی دیگر و ترانه نامه یی دیگر را...

 

 

کاش می دانستی که چقدر از کنار تو بودن خوشحالم....

 

 

دانستن این که کسی به حرف های تو گوش می دهد و تو را می فهمد،

 

 

انسان را در مقابل تمامی تلخی ها و ناخرسندی ها رویینه می کند.

 

 

دانستن این که کسی هست تا به هنگام سقوط تکیه گاه تو شود

 

و تو در هنگام سقوط او را دریابی.

 

 

کاش می توانستم آن چه را برایت می خواهم بر زبان بیاورم.

 

 

 
 

mehrdad asadi توسط :.

 

 

 

 

.:   :.

دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸

 
 

روزهای خسته کننده ای را می گذرانم

،روزهایی که حس می کنم روحم دارد جسمم را تکه تکه می کند

.تا بتواند خودش را آزاد کند. نمی دانم. حسی مثل مردن

،همیشه شنیده بودم که لحظاتی قبل از مردن

.تمام زندگی آدم از جلوی چشمهایش می گذرد

،این تکرار، بیشتر از یک لحظه ست و تا ابدیت امتداد دارد

،همچون اقیانوسی از زمان. این حالت برای من شب پیش اتفاق افتاد

،موقعی که به روی پشتم دراز کشیده بودم و در حال تماشای سقوط ستارگان بودم

.تماشای سقوط برگهای کرم خورده درختانی که در کنار خیابانمان صف کشیده بودند

.و احساس نوازش یک دست که شباهت زیادی با دستان مادربزرگم داشت

.احتمالا از اتفاقات و تصوراتی که برایم افتاد می توانستم خیلی عصبانی شوم

،اما وقتی دنیا این چنین پر از زیبایی ست

،نمی شود برای مدتی طولانی در عذاب بود

.گاهی احساس می کنم تمام زیبایی ها را دارم در یک آن می بینم

.طاقتش را نمی آورم. قلبم مثل بادکنی در حال انفجار مملو از آنها می شود

.بعد به خاطر می آورم که باید آرام بگیرم

.و نخواهم توانست آن احساس را برای همیشه حفظ کنم

.بعد، این زیبایی ها همانند باران، درونم جریان پیدا می کند

،هیچ حسی جز حس تصویر

.از تمامی لحظات ساده زندگی احمقانه ام را، در وجودم نمی یابم

.مطمئنم نمی توانید حرفهای من را درک کنید

.اما نگران نباشید.روزی درک خواهید کرد

***

روزی روزگاری پشت پنجره ی خوشبخت

 

 
 

mehrdad asadi توسط :.

 

 

 

 

.:   :.

شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

 
 

 

برای تو که بهار تا بهار

اردیبهشت تا اردیبهشت

جوانه می زنی و می رویی، تازه و تازه تر

و برای من، که زمستان تا زمستان

به امید آمدنت، سبزتر و سبزتر

به انتظار چشمان بی پروایت می نشینم

تو فردا می رویی و من آفرینشت را درود می گویم

می خواهم همیشه سبز باشی و سبز کنی این بهانه ها را

تو آری، از سرزمین فرشته ها می آیی

مرا به شادیت راه بده

آفرینشت جاودان

 

 
 

mehrdad asadi توسط :.

 

 

 

 

.:   :.

پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧

 
 

 

دوباره بهار، های هوی کنان

چونان حکایت چوپانِ مست

بر دشتِ هرزه ی بیمار

سایه فکند و دلش را نواخت

،آی مردم

بیایید دوباره باز

سرود تولد برایتان نواخت، خدا

شاید دلی جوانه زند بهر روزگارتان

اینک بهار، بهار، بهار

کاش می شد کمی هم هراس

از دست ظهر خسته ی انسان

رکوع شُکر

من پر ترانه ترین روزگار خود

بهر بهار شما آفریده ام

اینک بهار، ترانه ی باران سرود

...نگاه کن... کمی هم بخند

 

 بهارت مبارک، عیدت پایدار

 

 
 

mehrdad asadi توسط :.

 

 

 

 

.:   :.

یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧

 
 

خواب دیدم:

شقایق در شیدایی اوج می گرفت

 

نیلوفر در سجده عشق، دست افشان و پایکوبان،

از خاک بر افلاک، فصل اقاقی را نوید می داد

 

حنجر نرگس، با ترنم قالوا بلی، بهارانه می سرود

 

در برکه چشمان همیشه بهار،

نیلوفر آبی با طراوت لحظه های خیس دعا، چشمک می زد

 

همنوازی نی های هور، با شور عربی سحرگاهی، نوای نینوا در نای داشت

 

مریم از نخلستان خشک، ترکش می چید تا دیده بر مسیحا روشن دارد

 

یاس در اسارت مچاله می شد تا نسیم حجابش، پاکی را معنا بخشد

 

باغبان لاله می کاشت و با ترنم آب دیدگان، 

سبد سبد گل را به نظاره می نشست

 

سمفونی عاشقانه گلزار، هستی را مستانه می رقصاند،

تا اسماء بر ملائک عرضه گردد.

از خواب پریدم.

سالهاست پوسیده ام.

 
 

mehrdad asadi توسط :.

 

 

 

 

.:   :.

شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

 
 

 

 ... امروز قلم بر می دارم تا

...نه مدتی است سنگینی قلم در دستانم

...چه حس غریبی است از بهار گفتن و از دریا سرودن

...کاش همچون موجی سیار بر خاطرات کودکی ام نعره می کشیدم

...اینجا فاصله ها غریب و عجیب اند

...نه از ماشین کوکی ام خبری هست و نه از عروسک چوبی ام

...تنها چیزی که مانده ردپاهای هرزه آلوده ی یک عمر افسردگی های پوچ

...زیر مشت آهن و خشم

.کاش می دانستم رویاهای فراموش شده این قرن را چه کسی می فروشد

.من آهسته ترین فریادهای بی کسی را به حراج گذارده ام

...جامه های پاره... شکم های پاره... اشک های پاره

.غرق در توهم می شوم وقتی کسی به من لبخند می زند

 

 
 

mehrdad asadi توسط :.

 

 

 

 

.:   :.

دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

 
 

 خداوندا

به داده و نداده و گرفته ات شکر

که داده ات نعمت

نداده ات حکمت

و گرفته ات امتحان است

  

 
 

mehrdad asadi توسط :.

 

 

 

 

.:   :.

جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

 
 

 

من تا این لحظه که تمامم را مسدود می بینم به راهی می اندیشم که شاید روزی

خدا را در آن سوار بر دوچرخه خاطراتم ببینم.

نمی دانم کدامین هراس مرا به سوی ابدیتی می کشاند که فردایی ندارد

خدا را بر سر دو راهی خاطراتم گم می کنم و نگاه می کنم که چشمان چه کسی

حریص تر از چشمان من است تا خدا را در آن بجویم. این یک عمد است

در هر مرد و زنی که جست و جو می کنم از هیچ خدا و از خدا هیچ را می بینم.

واژه هایی که در پی می آیند اصوات خاموش یک بیگناه است که گناهکارانه

التماس چشمهای شما را خواستار است تا شاید

خدایی را که در چشمان شما غرق شده را دریابد.

نمی دانم... واقعا نمی دانم...

گرفتار جنونی شده ام که گاه پنجه بر افکار و خیالم می کشد

و مرا وادار می کند که پای از مسیر خود برکشیده و به سوی بی راهه ها روم.

نه... من... من ... دیگر یارای مقابله با این افکار را ندارم.

اگر چه نیست وصالی ولی خوشم به خیالت

آری کفر می گویم... هیچ وصالی نیست در صورتی که می دانم من در وصال تو

سالهاست سینه می درم و خون می بارم... هست یا نیست... نیست یا هست؟

من هستم؟... هستم؟... نه نیستم...

چرا هستم... اگر نیستم پس اینجا چه می کنم

اگر هستم پس... تو خود می دانی که چشمهای من سالهاست

در انتظار اشک های تو چشم بر هم ننهاده... دیشب گریه کردی...

آری مردمت فریاد زنان می گفتند باران... باران می بارد...

نه نه... تو گریه می کردی؟ چرا؟

چشمهایم توان اشک هایت را نداشت... تا صبح بارید...

حجم اشک هایت چقدر غمگین بود

سوار بر بادم... طوفانی کافیست تا مرا برباید... چقدر امروز سنگینم

 

 
 

mehrdad asadi توسط :.

 

 

 

 

.:   :.

شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧

 
 

It's a sad, sad story when I get writer's block
One that may lead to tears
Tears for my agonizing pain
Tears because you know or have the feeling

It's a sad, sad story when i get writer's block
The indescribable feeling of unknowing
The inner knowing that you just don't know
A thought with no inspiration at all

It's a sad, sad story when I get writer's block
It's an inner pain both physical and mental
It's like having words at the tip of your tongue
That you can't ever figure out

It's a sad, sad story when I get writer's block
The words don't come to mind
The vision is gone
A story lost forever until it lands in the mind another

It's a sad, sad story when I get writer's block
An image wiped from my mind
The sparkle that is lost from my eye
My smile turned upside-down

It's a sad, sad story when I get writer's block
A story that is flowing, then stopped abruptly
A story with no end
One that is unwritten in mind and paper

It's a sad, sad story when I get writer's block
Wasting hours of life thinking
Thinking of the beginning of a life
Or the ending of their story

It's still a sad, sad story when I get writer's block
All of that pain and sorrow I go through
Luckily for me
I don't have writer's block

 
 

mehrdad asadi توسط :.

.: خانه .:. بايگاني .:. پست فرنگي :.

Desigen by Pedram